شيخ ذبيح الله محلاتى

143

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

را تا به حال مشغول مناجات بودم و از خداوند متعال هدايت شما را درخواست همىكردم حمد خدائى را كه دعاى مرا مستجاب فرمود مجوسى گفت اكنون اسلام را به من عرضه كن چون بشرف اسلام مشرف شد فرمان كرد زوجه و فرزندان و خدم و غلمان او همه بشرف اسلام مشرف بشوند و در آن خانه نماند كسى مگر آنكه مسلمان گرديد و اسلام آنها نيكو گرديد و اما قصه ملك چنان شد كه در همان شب در عالم رؤيا ديد قيامت بر سر پا گرديده و ملك از شدت عطش بىطاقت شده بجانب كوثر آمد ديد امير المؤمنين مردم را آب مىدهد پيش آمد عرض كرد يا امير المؤمنين مرا آب ده كه من از از مواليان شما هستم حضرت فرمود من بدون اجازه رسول خدا كسى را آب نمىدهم از او طلب كن ملك بنزد رسول خدا آمد عرض كرد يا رسول اللّه بفرما مرا شربت آبى بدهند فانى ولى من اوليائك رسول خدا فرمود اگر ترا شاهدى هست حاضر كن كه از دوستان ما هستى عرض كرد يا رسول اللّه چگونه فقط از من شاهد مىطلبى و از ديگران نمىطلبى و اكنون در اين صحراى هولناك از كجا مىتوانم شاهد بياورم رسول خدا فرمود پس چگونه طلب شهود كردى از علويه در آن هواى سرد و نه گفتى در شهر غربت اين ذريه رسول خدا شاهد از كجا بياورد ملك از خواب بيدار شد و آثار تشنگى در او هويدا بود فهميد كه خطاي بزرگى كرده در بقيه شب خواب نرفت و همى انگشت ندامت بدندان مىگزيد چون صبح شد خدم و غلمان خود را در شهر متفرق كرد در طلب علويه تا به او خبر دادند كه در خانه فلان مجوسى است ملك بدر خانه مجوسى آمد دق الباب نموده آن مرد تازه‌مسلمان بيرون آمد سبب آمدن ملك را پرسيد خواب خود را شرح داد آن مرد مجوسي بر بصيرت او افزوده شد و خواب خود را براى ملك شرح داد و گفت اكنون من و زوجه و تمام اهل اين خانه از بركت علويه مسلمان شديم ملك طلب اذن نمود كه خدمت علويه مشرف بشود چون رخصت گرفت و داخل شد زبان بمعذرت گشود و خواهش كرد كه از آن منزل به خانه خود منتقل بشود علويه قبول نكرد فرمود به خدا قسم اگر صاحب اين خانه بودن مرا كراهت داشته باشد بجاى ديگر مىروم و به خانه تو نمىآيم آن مرد تازه‌مسلمان گفت به خدا قسم هرگز نمىگذارم كه علويه بجاى